تبليغاتX
سرو سهی
شعری از خودم با عنوان(چشمان منتظر به طلوع)

نمی بخشم     

    گفت بنویس آنچه در قلبت است

 

گفتم چه نویسم که پر از آشوب است

 

گفتم چه بگویم که دهانم بسته ست

 

دلم از رفتن تو بشکسته ست

 

وقتی تو روی از برمن خواهم مرد

 

شادیم بودن توست

 

و چه زیباست احساس تو در

 

 حین طلوع خورشید

 

و همان خنده ی زیبای تو بود

 

که زندگی را به درونم به جریان انداخت

 

اما چو غروب آمد خوزشید برفت

 

تو برفتی و به جایت غم تنهایی نشست


چه بگویم،تو نگفتی که در این مدته چند

 

چشمانم خیره به در مانده اند

 

و صدای سوسوی تنهایی ست

 

که چو وزش باد در گوش دلم می پیچد

 

تو برفتی و نگفتی که بعد از رفتن تو

 

 ابر چشمانم طوفان زده است

 

و بارانش که چه تند می بارد

 

و همان کشتی تنهایی ست در کنج دلم

 

که در این طوفان غم

 

بالا و پایین می کند

 

اما چه قشنگ است به هنگام طلوع

 

تو بیایی وطوفان را آرام کنی

 

کشتی تنهاییم طوفان زده است

 

غرق شده است

 

تو بساز کشتی با هم بودن

 

و شناور کن در قعر دلم

 

با آمدنت شادی معنا می کند

 

و طلوع است تمنای دلم

 

دیگر ز غروب ترس ندارم زیرا

 

دانم که طلوعی دگر،در راه است

 

و طلوع خورشید با آمدنت همراه است

 

و آمدنت دریچه ی غم را بست

 

وقتی که احساس مرا از طلوع دانستی

 

به هنگام رفتن

 

برگه ای چسباندی بر آینه ی تقدیرم

 

و دگر روز ها خیره شدم

 

بر برگی که تو با خط قشنگت بنوشتی

 

با طلوع بر می گردم

 

منتظر خواهی ماند؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:52 توسط سودی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا