
برایم آشنا هستی/تو را من پیش از این هرگز ندیده/وشاید بعد از این هرگز نخواهم دید/
ولی وقتی کلامت را شنیدم/آشنا بودی/نمی دانم، ولی شاید/هزاران سال پیش از این/
من و تو،هر دو در یک غار با هم زندگی کردیم/ ویا شاید همان روزی که با دستان خالی/
از شکار آهوان دشت،بر گشتم/ دم چادر،به دستم استکان چای را دادی/
نمی دانم، گمانی دور می گوید/به هنگامی که از میدان جنگی نا برابر،بازگشتم/
زره را از تن زخمی در آوردی/و با دستان خود،زخم مرا شستی/
و مرهم را،تو،بر بازوی خون آلود،مالیدی/ببینم،وقتی از چشمان ابر تیره/
آن باران بغض و دشمنی،می ریخت/تو چتر مهربانی،بر سرم آهسته وا کردی؟/
آه یادم هست،وقتی عاشق عاشق شدن گشتم/تو گفتی عاشق نور و امید و روشنی باشم/
تو را هرگز ندیدم من/ولی هر لحظه با من،از خودم نزدیک تر بودی/خدای من چه می گویم/
چه می گویم تو را من پیش از این هرگز ندیده/و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید/
تو را در آبی دریا،تو را در خنده ی خورشید/تو را در گریه های ابر،تو را در جاری هر رود/
تو را در لابه لای عطر شب بو ها/تو را در لحظه های شادو غمناکم/
تو را از اولین بغض تولد/تو را با اولین لالایی مادر/تو را هر لحظه من دیدم/
و تا جایی که در من،یک نفس باقی است/و حتی بعد از آن هر لحظه،خواهم دید
