تبليغاتX
سرو سهی
دعاهایت را بنویس
نفس که میکشم٬با من نفس می کشد.قدم که برمیدارم٬قدم بر می دارد.اما وقتی که می خوابم٬بیدار می ماند تا خواب هایم را تماشا کند.او مسئول آن است که خواب هایم راتعبیر کند.او فرشته ی من است.همان موکل مهربان.

 

اشکهایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یاد داشت می کند.آرزو هایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند.و وقتی که می بیند دلتنگم٬پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد٬تا دلم کوچک و مچاله نماند.

به فرشته ام می گویم:از اینجا تا آرزوهایمان چقدر راه است؟من کی به ته رویاهایم می رسم؟خیال من کی لباس واقعیت به تن می کند؟

می گویم:من از قضا واز قدر واهمه ندارم.من از تقدیر می ترسم.از سر نوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بی خبرم. نمی دانم در خط های بعد چه خواهند نوشت.می گویم:کاش قلم دست خودم بود.کاش خودم می نوشتم.

فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.دعاهایت را بنویس.رویاهایت را هم.خیالت را وآرزویت را. فکرت را بنویس و ذکرت را.هر چه که می خواهی...

بنویس که دعایت همان سرنوشت توست.و جز آنچه می اندیشی٬سرنوشت دیگری نیست.تقدیرت همان است که پیشتر خود نوشته ای.

شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پایین آمده اند.و تا پگاه درود است و سلام٬قلم دست من است ومی نویسم.می دانم که تا پیش از طلوع آفتاب تقدیرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:7 توسط سودی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا